مناسبت ها

من عاشق ایرانم و ایران تنها سرای من است

۱۳۹۸ اسفند ۱۴, چهارشنبه

جنبش ملی ما هستیم و من:

سال ۲۵۶۵ شاهنشاهی خورشیدی (۱۳۸۵ هجری خورشیدی) بودش که من با تلویزیون کانال یک و آقای شهرام همایون آشنا شدم ایشان را کسی یافتم که ارزش دارد به سخنانش گوش فرا دهم و در همان آغاز آشنایی من با ایشان و کانال یک بود که دیدم ایشان از تصمیمشان برای جذب ۴۰۰ تن به عنوان پشتیبانان تلویزین اعلام نمودند و روزی که ایشان دست به این حرکت زدند دل در دلم نبود که آیا این مهم رخ می دهد یا خیر. اگر چنین نمی شد برای این تلویزیون چه رخ می داد و آیا من می توانستم همچنان برنامه های ایشان را ببینم؟ و از سوی دیگر، اگر این مهم رخ می داد چه می شد؟ به هر روی این ایشان دست بدین کار زدند و من هم در درون ایران با دلهره اینکه مبادا این تعداد جمع نشود و من برنامه های ایشان را از دست بدهم جریان را پی می گرفتم اگر اشتباه نکنم این جریان سه شب به طول انجامید و در شب سوم که آقای بیگ زاده هم همراه ایشان بودند در آخرین لحظات ۴۰۰ تن جمع شدند و به اگرهای نشدنش نرسیدم ولی آنچه که از شدنش رخ داد این بود که جرقه امیدی در دل من شکل گرفت و دسترسی من به منبعی از اطلاعات و آموزه های ارزشمند قطع نشد. اینها در روزهای پایانی اسفند رخ داد و خوشحال از این داستان سال تازه ای را آغاز نمودم دیگر بدل شده بودم به بیننده دایمی برنامه های ایشان. 

ایشان می گفت و من بهره می بردم از دانششان تا رسیدیم به دهم اردیبهشت ماه سال ۲۵۶۶ و بیانیه حزب پان ایرانیست که در برنامه ایشان خوانده شد و مردم را به حضور در برابر سفارت امارات متحده عربی فراخواندند باز هم همان داستان اگر بشود و مردم بیایند چه و اگر نشود و مردم نیایند چه پیش آمد و باز خوشبختانه شد و مردم هم آمدند و اینجا بود که امیدها در دل من بیشتر شد و مدتی بعد جنبش ما هستیم با سخنگویی ایشان و رهبری نه تن از درون ایران شکل گرفت جنبشی که با فراخوان هایش و پشتیبانی مردم درون از آنها می رفت تا شعله های امید را در دل مردم بیش از پیش شعله ور نماید و شده بود نقل صحبت های هر نشستی که در آن سخنی از اوضاع مملکت پیش می آمد. 
جنبش به پیروزی هایش ادامه می داد و حتی زدن فرکانسش و رفتنش از روی ماهواره هم نتوانست آن را از دل هوادارنش حذف نماید و با بازگشت دوباره اش به ماهواره توانست کارش را پی بگیرد و برافراشته شدن پرچم های شیر و خورشید در سراسر ایران نشانی بود از فراگیر شدنش و در آن سوی آب هم هواداران تلویزیون بیشتر شدن و به بالای سه هزار تن رسیدند. ولی حکومت اشغالگر بیکار ننشست و دست به نیرنگی تازه زد سال ۲۵۶۸ شد و باید سیستم خونخوار سیرک انتخابات ریاست جمهوریش را اجرا می کرد و اینبار به طور شگفت آوری در تنور این انتخابات دمیدند و جریانی را شکل دادند که بتواند مردم هوادار یک نامزد خاص را به جوش و خروش در آورد اگر نتیجه باب میلشان نبود و در همه رسانه ها چنان بدین موضوع پرداختند که بر هواداران آن جریان مسلم شده بود آنان پیروز میدانند شب آخرین مناظره فضا به گونه ای بود که من هم توانستم ایجاد ناآرامی را پس از این انتخابات پیش بینی نمایم. آن نامزد خاص یعنی آقای موسوی در همان شب انتخابات اعلام پیروزی نمود ولی سیستم نتیجه دیگری را در روز بعد اعلام نمود و همانطور که برنامه ریخته بود هواداران موسوی به خیابان ها آمدند و بسیاری هم در این اندیشه که این حرکت می تواند سیستم را نابود نماید به آن پیوستند از جمله بسیاری از هواداران و یاران جنبش ماهستیم و کانال یک در ایران و خارج از ایران. در این هنگامه خود من در خارج از ایران به سر می بردم و خود من نیز حدود یک هفته ای همراه این به اصطلاح جنبش یعنی جنبش سبز شدم و گمان بردم که جنبشی راستین است در این مدت آقای همایون بر یک اصل ایستاد گفت این حرکت برای براندازی نیست و اگر به ما اجازه حضور با پرچم ایران را دادند ما هم پشتیبانی می نماییم در غیر این صورت نه. برایم این حرکت آقای همایون عجیب بود و نمی توانستم در آن یک هفته درکش نمایم ولی بعد از یک هفته جریان برایم روشن شد فهمیدم که حق با او بود این جنبشی مردمی و در راستای براندازی نبود بلکه حرکتی برای نابودی جنبش دیگر ملی ما هستیم بودش و آنها موفق شدند تا جنبش ملی ما هستیم را از جنبشی که داشت در دل ها نفوذ می کرد به جنبشی ساکت و ناپویا و درگیر مشکلات اقتصادی تلویزیون کانال یک تبدیل نمایند. گرچه من به عنوان یک هوادار جنبش تا آنجا که توانستم در این دوره کوشیدم تا مانع ضربه خوردن جنبش و حتی تقویتش شوم ولی خوب هواداران جنبش به شدت کاهش یافته بودند و طرفداران آن حرکت چنان زیاد شده بودند که شرایط بر جنبش بسیار سخت گذشت. ولی با نیروی اندکی که مانده بود ما همچنان پیش می رفتیم گرچه قدم هایمان دیگر بسیار کوچک شده بود و بیشتر کوشش ها تنها برای زنده ماندن بود ولی باز ناامید نشده بودمی و به مبارزه ادامه می دادیم. 
در میان همان کوشش ها بود که من ایمیلی انتقادی به اقای همایون نوشتم و به ایشان انتقاداتی را وارد نمودم. ایمیل را به ایمیل شخصی ایشان فرستادم و ایشان بر اساس صلاحدید خود آن را در برنامه خواندند و به پاسخگویی به من پرداختند البته از دید من بسیاری از آن پاسخگویی به من نکته های گفته شده از سوی من نبود بلکه محاکمه من بود و این داستان به آنجا پایان یافت که یکی از هواداران آن روز جنبش که خود را ذوب در آقای همایون می خواند با برنامه تماس گرفت و هر چه خواست نثار من نمود و از فردای آن روز همه تماس های من و اعتبار من نزد بیشتر یاران جنبش ملی ما هستیم در آن زمان از میان رفت ولی من همچنان هوادار آقای همایون ماندم گرچه از ایشان دلگیر شده بودم ولی بر اساس آموزه های خود ایشان ایران مهم تر از دلگیری های شخصی بودش بنابراین با ایشان ادامه دادم تا در برخوردی دگر بار در یک تماس تلفنی من به ایشان گفتم که داشتن کتاب دو قرن سکوت در ایران جرم نیست  و حکم اعدام ندارد ولی شوربختانه با رفتاری توهین آمیز از سوی ایشان مواجه شدم و ایشان گفتند دوستان ایشان در ایران این اطلاعات را به ایشان داده اند. پس از تماس تلفنی من به ایشان یک لینک را فرستادم و ایشان نیز با من هم عقیده گشتند و در برنامه اعلام نمودند آنچه پیش تر بیان کرده اند اشتباه بوده است. ولی باز همچنان ایران مهم تر است و بنابراین من گرچه به طور شخصی با ایشان فهر کردم ولی در حوزه ملی همچنان پیرو ایشان بودم و نباید از یاد برد که من هیچگاه در ایشان ذوب نشدم و همیشه نگاه انتقادی خود را حفظ نمودم و شاید یک ایراد من این باشد که منزیادتر از تعریف انتقاد می نمایم ولی همه این انتقادها در راستای بهبود شرایط جنبش است که به رهایی ایران برسیم. 
این داستان ادامه یافت تا چند مدت پیش که من باز کوشش نمودم تماسم را با عضوهای جنبش افزایش دهم چرا که ایران را در وضع خطیری می دیدم و براین باور بودم و هستم که اگر کاری نکنیم ایران از دست خواهد رفت پس از افزایش تماس ها که چندان هم نتیجه مثبتی نداشتند در کانال یوتیوب هم نظرهایم را بیان می کردم و یک بار یکی از مدیران بدون ارایه هیچ توضیحی من را تهدید نمود و من هم که زیر بار حرف زور برو نبودم و نی توانستم ببینم کسی آزادی بیانم را سلب نماید سکوت ننمودم و نتیجه آن شد که حساب من را برای مدتی بستند تا نتوانم نظر بدهم و پس از مدتی که باز شد دیگر کسی یا پیام من را نمی بیند یا به طور سازمان دهی شده پاسخی به من نمی دهد که البته چندان موردی ندارد و حتی خود آقای همایون هم از خواندن پیام هایم به گمانم سرباز می زند البته اگر دیده شوند. 
ولی من همچنان برنامه های ایشان را می بینم فارغ از همه دلگیری هایم از ایشان و همه انتقادهایم به ایشان و گاه شیوه عملکردشان ولی بر خلاف گذشته کم کم دارم از ایشان فاصله می گیرم چیزی که چندان باب میلم نیست چرا که ایشان را شخصی توانا می دانم ولی نمی توانم تناقض های موجود در سخنان ایشان و نداشتن استراتژی مناسب از سوی جنبش ما هستیم را ندیده بگیرم و به خودم امیدی بدون دلیل دهم که آن جنبش ما هستیم که من می شناختم و ملی بودش باز خواهد گشت. شاید این خودستایی بزرگی باشد ولی بر این باورم که جنبش ما هستیم اشتباه بزرگی نمود که من را به کناری راند و از نیروی ایمان و هوشی که در من بود و هست برای رسیدن به هدف هایش به درستی بهره نگرفت و همچنان اصرار بر گوشه نگه داشتن من دارند و نیروهایی را به کار می گیرند که نه آن شناخت را از جنبش دارند و نه توانایی های من را. از همه بدتر این است که می بینم نیروهایی وارد جنبش شده اند که دیگر حتی ادب و معرفت هم ندارند و بابت کمک هایی که به ایشان می نمایی یک سپاس ساده هم نمی گویند یا پاسخ پیامت را هم نمی دهند. آری شاید اکنون زمان آن باشد منی که هر چه در توان داشتم را با اشتیاق کامل برای جنبش نهادم از این جنبش فاصله بگیرم و به دنبال راهی تازه بگردم. شاید من نمی توانم آنچه را که در بازار سیاست است بر خلاف تصور خودم به روشنی ببینم و نقش  دوستی خاله خرسه را دارم بازی می نمایم و بر این اساس سنگی را از پیش پای جنبش با رفتنم شاید بتوانم بردارم. 

با امید به رهایی ایران و ایرانی،
راه ایرانی.

۱۳۹۷ آبان ۱۹, شنبه

من و شهرام همایون



سال های سال پیش بودش من جوانی بودم که شعله های میهن دوستی درونش روشن شده بود و او آورنده سوخت بیشتر بودش تا این شعله ها را شعله ور تر نماید هر سخنش من را به جوش و خروش می آورد و شعله درونم را شعله ورتر می کرد آنقدر شعله هایم قوی شدند که دیگر نه او را توانی بود تا سوخت بیاورد و نه آن سوخت هایی که می آورد کفایتش می کرد. با جنبشی به نام ما هستیم آغاز شد او می گفت و من می شنیدم و در میان ما امیدی تازه رخنه کرده بود چه ترانه زیبایی بود برای آن روزهایمان. امید و شور را در سراسر وجودمان به حرکت در می آورد.
از ایران بیرون آمدم که جنبشک سبز در حال پیدایش بود گرچه حدسش را زده بودم که شلوغی به پا خواهد شد ولی با این حال چون هنوز جوان بودم در دام این سبزک ها برای دو سه هفته ای افتادم و به او می گفتم که سوختش چندان مناسب حالم نیست ولی او راهش را ادامه داد و پس از دو سه هفته از او پوزش خواستم چرا که دانستم سوخت او مرا به مراتب مناسب تر است و شعله هایم چنان شعله ور گشت که شدم یکی از فعالین دنیای مجازیشان تا بعدها که به دنیای فیزیکی هم رسید. چند سالی از بهترین سال های جوانی را گذاشتم چرا که بر دو باور بودم یک اینکه راهی که می روم و جنبشی که پشتیبانیش می کنم درست است و دوم اینکه باور داشتم اگر درست اقدام کنیم توانش را داریم که حرکت مردم را در مسیر درستش قرار دهیم بسیار هم مورد تعریف و تمجید از سوی ایشان قرار گرفتم ولی ناگهان همه چیز با یک ایمیل تغییر کرد رابطه من و او به کلی دگرگون شد تنها یک انتقاد کرده بودم ولی اینبار گویا انتقادم از سطح شکیبایی او بیشتر بود و در این میان نمی دانم بگویم مزدوران یا دوستان نادانش و یا حسودان چنان بر این رابطه تاختند که من به ناگهان ارتباطم در دنیای مجازی با نیروهای جنبش به پاین ترین سطح رسید ولی من نه دل بریدم و نه رها کردم همچنان بودم و کوشش بر آموختن در محضرش داشتم حادثه ای دیگر رقم خورد یک تماس تلفنی، تا در مورد یک نکته آگاهی رسانی کنم ولی آنچه حاصل شد چیزی دیگر بود من که زنگ زده بودم که بگویم حکم داشتن کتاب دو قرن سکوت در ایران اعدام نیست بلکه در ایران این کتاب چاپ می شود و به فروش می رود ناگهان دیدم که مورد اتهام قرار گرفتم من با خود اندیشیدم مگر من چه کرده ام در این همه سال به جز خدمت صادقانه به جنبش؟ مگر تا کنون از من دروغی شنیده اند که چنین برخوردی با من دارند؟ و آنجا بود که با اینکه برای اثبات حرفم بعد از تماس به ایشان ایمیلی زدم با یک لینک برای خرید آنلاین کتاب دو قرن سکوت در ایران با چاپ سال های اخیر و ایشان هم در برنامه شان بدان اشاره نمودند ولی من نتوانستم این اتهام را نادیده بگیرم و از ایشان قهر نمودم البته نامش فقط قهر است وگرنه همچنان برنامه هایش برایم آموزنده است گرچه دیگر سوختی برای شعله های من چندان ندارند و هر از گاهی که موردی بسیار آزارم دهد باز هم ایمیلی به ایشان می زنم و انتقادم را بیان می کنم.
آخرین بار که ایمیلی زدم چند وقت پیش بود ولی هیچ پاسخی نگرفتم و در نهایت وقتی دیدم دیگر تماس مستقیم ممکن نیست به فضای مجازی آمدم و تمام توانم را جمع کردم تا آنچه را اشتباه می دانستم به گوششان برسانم و خوشحالم که کوششم بی ثمر نماند گرچه از سوی یکی از نزدیکانشان به مزدوری متهم شدم ولی مهم این بود که سخن به گوششان برسد و اشتباه را درست نماید که رسید و درست کردند گرچه بی سر و صدا.
ولی از او برای همه این سال ها کمکش در بالا بردن دانش تاریخی و سیاسیم سپاسگزارم ولی نمی توانم بگویم که احساس امروزم نسبت به او همان است که در گذشته بوده چرا که او امروز در میان انسان هایی با پایین ترین سطح درک سیاست گرفتار شده است و شاید هم خود چنین خواسته است چرا که کسانی چون من را به کناری راند تا کسانی چون اینان در کنارش باشند و جنبشی که داشت به درون جامعه رخنه می کرد و گسترش می یافت را با اشتباه های استراتژیکش به نابودی کشاند به گونه ای که دیگر تنها نامی از آن باقی مانده و نه بیشتر.

۱۳۹۱ اسفند ۱۳, یکشنبه

چرا از شهرام همایون پشتیبانی می کنم!



بیش از 5 سال از زمانی که من با شهرام همایون آشنا شدم می گذرد. آغاز آشنایی ما از برنامه تلویزیونی  آخرین لحظه بود که ایشان مجریش بودند. پیش از آن من برنامه های بی بی سی، صدای آمریکا و رادیو فردا را دنبال می کردم و بیش از همه اما بی بی سی و رادیو فردا صداهایی بودند که اخبار را به گوش من در درون ایران می رساندند اما برنامه آخرین لحظه جنسش با همه برنامه هایی که دیده بودم فرق داشت درونش چیزی بود که در برنامه های دیگر نمی توانستم بیابم. مجری این برنامه با صدای گیرای خود امید را در ذره ذره وجودم می کاشت و من را به فردایی بهتر نوید می داد. این تنها من نبودم که مسخ برنامه های ایشان گشته بودم اوضاع به گونه ای بود که هر کس اندکی شبکه های سیاسی را دنبال می کرد با این برنامه آشنا گشته وامید درونش جوانه زده بود. ایران گویی جان تازه ای گرفته بود و امید را می شد در چشمان ایرانیان دید و اما در صداهای بیگانه ای که بیش از این نامشان را برایتان بردم هیچ خبری از این گردهمایی ها بیان نمی شد و هر چه گذشت حرف های شهرام همایون در مورد این رسانه ها در گوشم بیشتر طنین انداز شد و اندک اندک همه رنگ ها برایم دگرگون شد هر چه بیشتر به تماشای برنامه آخرین لحظه می نشستم از آن صداهای دیگر بیشتر فاصله می گرفتم. کار بدانجا رسید که امروز نه تنها به آن رسانه ها گوش فرا نمی دهم بلکه گوش فرا دادن به آنها را یک اشتباه بزرگ می دانم. اینها را گفتم تا مقدمه ای باشد برای آنچه در پی خواهم نوشت.
همانگونه که گفتم اینک بیش از 5 سال است که من شهرام همایون را می شناسم. او همیشه خود را یک روزنامه نگار ساده معرفی نموده است. او مدیر و صاحب تلویزیون ایرانی کانال یک است و در این تلویزیون برنامه ای با نام آخرین لحظه دارد. از مدتی که من ایشان را می شناسم نزدیک به چهارسالش را درخارج کشور بوده ام. زمانی که سبزها در خیابان ها به راه افتادند من به دلیل دسترسیم به اینترنتی نسبتا پرسرعت توانایی این را داشتم که همه شبکه های ایران و غیر ایرانی پارسی زبان را ببینم و از نقطه نظرات کارشناسان درون آنها نیز برخوردار شوم. در آغاز من نیز چون بسیاری از ایرانیان به هیجان آمدم شلوغی درون خیابان احساسات من را نیز به غلیان در آورده بود و من چون بسیاری دیگران از یاران جنبش ما هستیم موضع گیری آقای همایون را نادرست می پنداشتم و گمان می کردم ایشان باید همراه با مردم درون خیابان ها شود. اما این موضع من یک هفته بیشتر دوام نداشت زیرا پس از گذشت یک هفته درستی موضع گیری های آقای همایون خودش را اندک اندک نشان داد و به من ثابت شد که اشتباه از من بوده و بی تجربگی من عامل اصلی این اشتباه بوده است. آری من جوانی بودم که تازه در حال آشنا شدن با الفبای کار سیاسی بودم ولی آقای همایون سال ها در این کار بوده است او می دانست که در سیاست با احساسات نمی توان جلو رفت نه آنکه احساسات لازم نباشد اما پیش از آنکه با موج احساسات مردمی حرکت نمود باید دید این موج احساسات به کجا می رود و چه گروه و با چه اندیشه ای این موج را هدایت می نماید. او می گفت ملت با الله اکبر نمی توان حکومتی را که با الله اکبر آمده است پایین آورد او می گفت ملت با رنگ سبز اسلامی نمی توان حکومتی اسلامی را پایین آورد. او در همه این موردها درست می گفت و هر چیز دیگری که در این مورد گفت درست بود. او در همین زمان که سبزهای اسلامی هدایت موج احساسات جوانان را به دست گرفته بودند و می گفتند پرچم شیر و خورشید نشان ایران نباید حضور داشته باشد. به توزیع رایگان این پرچم پرداخت و از حمل کنندگان این پرچم تنها یک درخواست داشت و آن این بود که آن را به دست بگیرید اما به کسی تحمیلش نکنید و هرگز هم اجازه ندهید کسی پرچمتان را به زیر بکشد. اما سبزهای اسلامی که تاب چنین برخورد دموکرات مآبانه ای را نداشتند با ایجاد فضای تهمت و شایعه تلاش نمودند تا چهره ایشان را نزد مبارزین مخدوش نماید و مانع از پشتیبانی جوانان و دیگر ایرانیان از ایشان شوند. زمان گذشت و آنچه رخ داد تنها تاییدی بود بر سخنان شهرام همایون. کار بدانجا رسید که افرادی که می گفتند موسوی و کروبی نمی توانند چیزی جر آنچه در بیانیه ها آورده اند بگویند در ماه های بعد خود با تکرار حرف های شهرام همایون، آقاین موسوی و کروبی را مسوول شکست مبارزات خواندند و گفتند چون این آقایان سخن از دوران طلایی امام و اجرای بی تنازل قانون اساسی جمهو.ری اسلامی گفتند مردم به خانه ها باز گشتند. بلی آنها خود تبدیل شدند به طلبکارانی از موسوی و کروبی و یادشان رفت که زمانی خود آنها چگونه به پشتیبانی از آن بیانیه ها می پرداختند. و حتی یک بار هم نگفتند ملت ما اشتباه کردیم که از این بیانیه ها پشتیبانی کردیم. ما را ببخشید. آنها با قیافه ای حق به جانب باز بر صفحه تلویزیون آمدند و باز به تفسیر سیاسی پرداختند. جالب تر از همه اینست که هنوز هم افرادی پیدا می شوند و بی آنکه اندک زمانی از خود شکیبایی نشان دهند باز نقطه نظرات سیاسی آقای همایون را به چالش می کشند و کاش این افراد شکیبایی را که لازمه کار سیاسی است پیشه خود می کردند تا چون بسیاری دیگر رو سیاه در برابر زمان نگردند.
هرچند ایشان نیز چون همه ما دارای ایراداتی هست اما این ایرادها به گونه ای نیستند که در فرایند مبارزات مردم اثر منفی آنچنانی داشته باشند. و در مقام مقایسه با دیگر افراد ایشان اگر نمره 18 از 20 بگیرد دیگران فکر نمی کنم حتی 10 را نیز بگیرند.

راه ایرانی

۱۳۹۱ آبان ۲۰, شنبه

نابودی


امروز به خوبی دریافتم چرا محمدرضا شاه باید سرنگون می شد او باید سرنگون می شد تا دیگر خلیج پارس، پارس نماند او باید سرنگون می شد تا دیگر ایرانی در جایی احساس بزرگی و غرور نکند. امروز سخت دل آزرده ام و بیش از همه این دل آزردگی را از خود دارم که چرا نمی توانم چون رستم یا که آرش جانم را در راه میهنم نثار کنم. روزگاری بود که از به آتش کشیده شدن پرچم آمریکا ابراز انزجار می نمودم اما دیگر چنین حسی ندارم. می دانم که آن به آتش کشیدن پرچم نمایشی بیش نبود تا بهانه لازم را برای آنچه آمریکاییان می خواهند انجام دهند دستشان دهد اما امروز پس ازبیانات دیروز سخنگوی وزارت دفاع آمریکا در مورد حمله هواپیماهای ایران به پهپاد آمریکایی که در آنها از نام خلیج.... استفاده نمود به شدت از این کشور بیزار شدم و به همچنین از کشور مالزی که در اخبارکانال سه اش به جای نام خلیج پارس تنها می گفت خلیج. دلم می خواهد از اینجا بروم اما نمی دانم تا زمان آزادی ایران به کجای این کره خاکی می شود رفت که دیگر در آن کشور خلیج پارسمان را به نامی دیگر نخوانند. شاید این نخستین بار باشد که حس می کنم غرورم شکسته نه غرور شخصیم که غرور ملیم شکسته است. کاش من در این دوره از تاریخ به دنیا نیامده بودم تا چنین کوچک شدنی را مشاهده نمی کردم.



۱۳۹۱ مهر ۲۹, شنبه

حال ما و جیب خالی و پز عالی


سال ها است که ما یک حرف و یک سخن را می شنویم و آن اینست که یا اپوزیسیون باید همبسته شود یا اینکه امکان هیچ تغییری وجود ندارد. من هم چون بسیاری از شما چنین می اندیشیدم اما زمانی رسید که خط بطلانی بر این اندیشه خود کشیدم و گفتم می توان با وجود تعداد بیشمار گروه ها با همه اختلاف هایشان تغییری ایجاد نمود. من پی بردم که مشکل از گوناگونی ها نیست مشکل از ماست درست است از خود ما، مایی که هنوز یاد نگرفته ایم که باید انتخاب کرد یا در معرض انتخاب قرار گرفت. آری ما در گوشه ای نشسته ایم و  از این حزب یا گروه و از هر حرکتی که صورت می گیرد ایراد می گیریم و همیشه می گوییم که شما باید با هم شوید اما هیچگاه نشده ما که این گروه ها را سزاوار پشتیبانی مردم نمی دانیم و همه آنها را تنها حزب و گروه هایی دیکتاتور و به فکر منافع خویش می دانیم پا به عرصه بگذاریم و به مردم بگوییم که آری اینک ما آمده ایم تا شما ما را انتخاب نمایید تا ما که هم دموکراتیم و هم به فکر شما مردم و ایران هستیم بتوانیم شما را به سر منزل مقصودتان برسانیم.
امروز عده زیادی از انتخابات آزاد در فردای پس از جمهوری اسلامی دم می زنند و می خواهند همه چیز را با آن تعیین نمایند اما  دغدغه من اینست امروزی که ما توان انتخاب کردن را نداریم و نمی توانیم به هیچ یک از موازین دموکراسی و آزادی پایبند باشیم فردا چگونه تحمل خواهیم کرد که گروه مخالف ما پیروز میدان باشد آیا به جنگی داخلی روی نخواهیم آورد؟ در این میان از نظر من تنها یک عامل است که می تواند ما را از همه این مشکلات نجات دهد و آن اینست که ما مردم ایران پی ببریم که حق انتخاب کردن و انتخاب شدن را داریم. بیاموزیم که دموکراسی یعنی احترام گذاشتن به انتخاب کننده و انتخاب شونده. درست است که انتخاب امروز ما هزینه هایی در بر خواهد داشت اما بی شک با انتخاب کردن می توان به فرادیی روشن امید داشت اگر ما بنشینم و انتخابی نکنیم فردایی هم نخواهیم داشت.
مهم نیست که شما کدام حزب یا گروه را انتخاب می نمایید اما مهم است که انتخاب کنید و مهم تر از آن اینست که حاضر باشید هزینه های ناشی از این انتخاب را برای رسیدن به فردایی بهتر و روشن تر بپردازید. من به آن جمهوری خواهی که می ایستد و می گوید من جمهوری خواهم و عضو فلان حزب هستم، به آن کمونیستی که می گوید کمونیست است و عضو یک حزب است، به آن طرفدار مجاهدین که می گوید طرفدرا مجاهدین است و عضو این گروه است یا به هر کس که به گونه ای گروهی یا حزبی را برگزیده است و حاضر به پرداخت هزینه های ناشی از آن چه مالی و چه جانی شده است  با تمام وجود احترام می گذارم ولی نسبت به کسی که توان انتخاب کردن از میان این همه گروه و حزب را ندارد و بدتر از آن توان دیدن انتخاب دیگران را ندارد و حاضر به پرداخت هیچ هزینه ای نیست تنها می توانم حس دلسوزی داشته باشم و از اینکه او چنین نادان است ناراحت گردم و تنها دست یاریم را به سویش دراز نمایم تا شاید از درون این چاه تاریکی بیرون آید.
آری امروز ما مشابه همان ضرب المثل هستیم که می گوید جیب خالی و پز عالی ما هم که از توان انتخاب کردن نداریم پز یکی شدن می دهیم.

۱۳۹۱ مهر ۶, پنجشنبه

آن ستم زبانی که بر من رفت



سال ها است که می شنویم و می خوانیم که عده ای از سخن گویان دیگر زبانهای ایرانی از نبود امکان آموزش زبان هایشان در مدرسه شکایت می کنند و خود را افرادی مورد ستم واقع شده می خوانند و در این بین افرادی هستند که دل در گرو ایران زمین ندارند و بی توجه به آنچه که بر تک تک مردمان ایران زمین می رود بر طبل تجزیه می کوبند و پارس ها را فاشیست می خوانند اما به گمانم زمان آن رسیده است تا ما پارسی زبان ها از ستمی که بر ما رفته سخن بگوییم و نشان دهیم که آن ستم که بر ما رفته بر آنان نرفته است.
من یک پارسی زبانم نمی دانم که نژادم پارس است یا که پارت یا ماد یا ترکیبی از آنها، اما می دانم من یک ایرانیم که به زبان پارسی سخن می گویم و می نویسم. اما این زبان پارسی را به واژگان عربی آمیخته اند و نامش را از پارسی به فارسی دگرگون نموده اند و آنچنان این امر به مزاق بیگانگان خوش آمده که امروزه در بسیاری از وب سایت های اینترنتی و نرم افزارها می بینیم که به جای ترجمه انگلیسی پارسی که Persian باشد همان فارسی را با شیوه نگارشی خود نوشته اند یعنی Farsi، و این بخشی از ستمی است که بر زبان پارسی روا می دارند و از آن کسی سخن به میان نمی آورد  این که چرا دگرگونی از پارسی به فارسی چنین به مزاق بیگانگان خوش آمده است خود مثنوی هفتاد من است اما خلاصه وار می توان گفت یکی از دلایل پشت پرده اش این است که پس از اینکه همگان این دگرگونی را پذیرا شدند حذف واژه Persian از بسیاری از موارد همچون حذف پارس از نام خلیج پارس بسیار آسانتر خواهد بود.
از این جنبه از ستم وارده بر زبان پارسی که همانا زبان مادری من است اگر بگذریم به جنبه دیگری از ستم زبانی می رسیم که بر تک تک ایرانیان پارسی زبان رفته است اکنون هم میهنان ما در دیگر بخش های ایران که زبان مادریشان زبان پارسی نیست به آن زبان محلیشان نیز تسلط کامل دارند و زبان پارسی را نیز چون به شیوایی سخن می گویند و می نویسند و من از نعمت دانستن دیگر زبان های ایرانی محروم مانده ام و اگر این را ستم بر من پارسی زبان نام ننهیم چه باید بنامیم؟ جرا من امروز نباید با هم میهن بلوچم بتوانم به بلوچی احوال پرسی کنم یا به همین شکل با هم میهن کرد، یا آذری و یا گیلانیم؟ من بر این عقیده ام که باید زبان های محلی ایران در مدرسه ها به صورت یک واحد اختیاری ارایه شوند تا من پارسی زبان بتوانم با گذراندن آنها در نگهداری آن زبان که بخشی از میراث فرهنگی ایران زمین است نقشی کوچک ایفا کنم و در عین حال بتوانم با هم میهنانم با زبان محلیشان نیز هم سخن شوم و من این را به نیکی می دانم که هر کس راحت تر است که با زبان محلی خودش سخن بگوید و از این که ببیند من پارسی زبان هم می توانم به زبان او سخن بگویم بی شک شادمان می گردد. چنانکه این امر در مورد خود من نیز درست است. آری آموزش ندادن دیگر زبان های ایرانی به من پارسی زبان به عنوان یک میراث دار ایران که باید در نگهداری و اعتلای فرهنگش کوشا باشد که زبان های ایرانی نیز جزوی از این فرهنگ هستند، جز ستم بر من و بر فرهنگ ایران نمی تواند نام بگیرد.
آری زبان پارسی زبان رسمی کشور ایران است اما این بدان معنا نیست که من نباید زبان های دیگری که مردم بخش هایی از کشورم بدان زبان ها سخن می گویند به ویژ آن زبان هایی که ریشه در ایران دارند را بیاموزم و این بدان معنا هم نیست که اگر زبان پارسی زبان رسمی است بر مردمانی که به زبان های دیگر سخن می گویند ستمی شده است که بر من پارسی زبان نشده است و افرادی بخواهند از این نوع برداشت سطحی و بی پرداختن به آنچه بر ایران در طی این سالیان و شاید بهتر بگوییم قرن ها رفته است سو استفاده نمایند و مظلوم نمایی کنند. همانگونه که در این مطلب نوشتم و شما آن را خوانده اید باید بگوییم که ستم روا داشته شده بر مردم پارس زبان ایران و حتی خود زبان پارسی به مراتب بیش از آن بوده که بر دیگر مردم که به زبان های دیگر سخن می گفته اند رفته است.

۱۳۹۱ شهریور ۱۶, پنجشنبه

حلقه گمشده


درست هزاران سال است که ما مردمان ایران زمین اسیر حکومت های دینی در شکل ها و فرم های گوناگونش بوده ایم هر چند که هیچگاه چون امروز مردان دین مستقیم براین سرزمین حکم نرانده اند اما آنها همیشه در کنار قدرت حضور داشته اند و بخش بزرگی از زندگی مردم را کنترل می نمودند حضورشان در سایه قدرت باعث شده بود تا پلیدیشان بر کسی نمایا ن نشود و مردم همچنان آنان را انسان هایی پاک و بی پیرایه بدانند اما حکومت 33 ساله شان آنها را از سایه خارج و به میانه میدان آورد و در این میدان در زیر نور درخشان خورشید پلیدیشان بر همگان آشکار گشت.
اما آیا نمایان شدن پلیدی این مردان دین کافی است تا ما از چاه تاریکی و بدبختی به سرای امید و نور هدایت شویم؟ در پاسخ به این پرسش باید چند مورد را مد نظر قرار داد 1- روی آوردن بخشی از ایرانیان مسلمان زاده به دین های دیگر 2-  طرفداری عده ای از ایرانیان از نیروهای اصلاح طلب مذهبی. این دو نکته آشکار می کند که هرچند پلیدی ها آشکار گشته اما آنچه واجب تر از آشکار شدن پلیدی مردان دین بوده، که همانا پذیرفته شدن این پلیدی از سوی مردم است هنوز به درستی رخ نداده است در جاهایی می شنویم که گفته می شود این دین نیست که ایراد دارد این مشکل افرادی است که منادی آن گشته اند و از روی درک نادرستشان با چنین برداشت اجرایی از دین به آن ضربه می زنند اما هیچ گاه این افراد به پرسش دیگری که از درون تاریخ بر می خیزد پاسخی نمی دهند و این پرسش عبارتست از اینکه اگر دین در ذات خوب است پس چرا همه آنان که از نردبان آن به قدرت رسیده اند جز کشتار و آتش زدن  به جان و مال مردمان کار دیگر نکرده اند؟ آیا نمی بایست در بین این خیل بزرگ یک نفر یافت شود که اثری مبتنی بر ذات دین از خود بر جای بگذارد؟ آنها پاسخی برای این پرسش ها ندارند و برای همین نه آنها را بیان می کنند و نه از شما می خواهند که به آن بیندیشید. آری تفاوت ما با اروپایی ها در همین جا است. فرانسوی ها به آنجا می رسند که می گویند تا آخرین پادشاه با روده آخرین کشیشی به دار آویخته نشود آزادی دست یافتنی نخواهد بود و ما تنها به سراغ پادشاهش رفتیم و نفهمیدیم که هدف اصلی این گفتار مرگ کشیش بوده نه پادشاه. اکنون نیز نیروهای به اصطلاح براندازی داریم که همچنان تقصیر را به گردن مردان دین می اندازند و باعث شده اند تا پس از گذشت 33 سال نتوانیم از این حکومت رهایی یابیم. ما زمانی که به این باور برسیم که هر چه بدی هست بی شک ریشه اش را باید در دین جستجو کرد به حلقه گم شده هزاران ساله ای دست خواهیم یافت که ما را بی شک به  سوی سرای امید و آزادی رهنمون خواهد شد. باید به این باور رسید که دین هر شکلش چه سنتی اش و چه اصلاح شده اش اگر به محدوده قدرت نزدیک شود جز نابودی در بر نخواهد داشت. 

۱۳۹۱ تیر ۳۰, جمعه

ظهور مهدی


پس از مدت ها غیبت مهدی در یک روز که ما نفهمیدیم چند شنبه بود بالاخره ظهور کرد ولی از ترس بینوا رفت به شکل یک نرم افزار در اومد تا بره تو خونه این و اون ببینه چندتا پیرو داره که یهو ناغافل این کسپراسکای و این موسسه های اینجوری ضد ویروس همه جا، جار زدن که مهدی آمد ای وای مهدی به شکل بدافزار آمد. پس از این واقعه مهدی دچار شوک روحی روانی شدیدی شده و پزشکان از بازگشت او به فرم بشری قطع امید نموده اند و این شرکت های جار زن هم در حال توطئه برای کشتنش هستند

۱۳۹۱ خرداد ۲۲, دوشنبه

پس از سوریه؟


روزها از پی هم می آیند و می روند و ما هر از چند گاهی شاهد انقلاباتی در سطح کشورهای عرب زبان هستیم و این روزها این مردم سوریه هستند که برخاسته اند و از پای نمی نشینند. من نه مبارزین سوریه را به درستی می شناسم و نه از خواسته هایشان به درستی خبر دارم اما این را می دانم که این ایستادگی و این ایمان در پی هر هدفی که باشد شایسه و سزاوار ستایش است.
تونسی ها انقلاب کردند و ما شعار ساختیم تون تونست ما نتونستیم پس از تونس نوبت لیبی و مصر شد آنها هم به هدفشان رسیدند حال خوب یا بد. هر کجا که زیر و رو می شد ما منتظر این بودیم که جای بعدی ایران باشد اما در ایران خبری نشد که نشد اینک که سوریه در حال زیر و رو شدن است ما می گوییم اگر سوریه زیر و رو شود ایران کشور بعدی است اما تا به حال آیا از خود پرسیده ایم چرا همیشه ایران کشور بعدی هست؟ چه رازی در این هست که اگر کشورهای دیگر زیر و رو شوند ما گمان می کنیم که در کشور ما نیز چنین امری رخ خواهد داد؟
بیشتر تحلیل گران این را در راستای تضعیف رژیم حاکم بر ایران می بینند و می گویند پس از سوریه نوبت ایران است اما این تحلیل گران هیچگاه به این اشاره نمی کنند که چگونه ماجرا در ایران آغاز خواهد شد؟ چگونه گروه هایی که 33 سال است نتوانسه اند در کنار هم بنشینند قرار است یک شبه در کنار هم بنشینند؟ چه عاملی نقش چسب بین این نیروها را بازی خواهد کرد؟
از نظر من آنچه که از هر چیزی مهم تر است و هیچ یک از تحلیل گران به آن نمی پردازند و آن را در پرده نگاه می دارند تا ما به رویاهای زیبای خود ادامه دهیم این است که آنها هیچ یک نمی گویند که اگر اتفاقی هم رخ دهد قرار است یک نیروی خارجی و بیگانه نقش اتصال دهنده این نیروها را بازی کند آنها وابستگیشان به نیروی خارجی را در این مورد از ما پنهان می کنند و ما هم چشم می مالیم تا ببینیم که این روز موعود کی از راه می رسد و در ایران اتفاقی رخ می دهد. بگذارید به راحتی و بی پیرایه بگویم آنچه در ایران با این نوع تحلیل ها رخ می دهد در راستای منافع ما ایرانیان نخواهد بود و به نظر من پس از سوریه هیچ اتفاقی در ایران رخ نخواهد داد چراکه آن نیروی خارجی که این افراد به آن امید بسته اند خواهان حفظ این نظام است. در ایران زمانی اتفاقی بر اساس منافع ملی ما ایرانیان رخ خواهد داد که تحلیل گران و فعالین سیاسی ما به این رشد فکری برسند که این مردم هستند که باید به آنها قدرت دهند و بنابراین رو به سوی مردم نمایند و آنها را تشویق نمایند تا حضوری فعال داشته باشند و تنها با داستان سرایی هایی از این قبیل که پس از سوریه نوبت ایران است و یا خامنه ای امروز پیپ کشید یا نکشید سرگرمشان نکنند و به آنها آموزش دهند که تنها حضور آنها در صحنه است که باعث ایجاد دگرگونی است متاسفانه در بین همه جریاناتی که امروز در عرصه سیاسی و فرهنگی ایران در حال فعالیت هستند شاید تنها به توان از جنبش فرهنگی ما هستیم نام  برد که در راه فعال نمودن مردم کوشش فراوانی می نماید و متاسفانه دیگر گروه ها و فعالین در این راه بسیار غیر فعال و حتی تا حدی می توان گفت خنثی کننده هر حرکت فعالی هستند و بیشتر نقش سرگرم کننده دارند. این فعالیت جنبش ما هستیم آن را بی رقیب نموده است و مبارزین اگر بخواهند فعال باشند جز این جنبش جریان فعال دیگری را نمی یابند و بنابراین شاید بتوان از آن علی رغم فرهنگی بودنش به عنوان تنها آلترناتیو ساز جامعه ایران نام برد (البته این نکته را نیز فراموش نکنیم که آلترناتیو سازی با آلترناتیو بودن فرقی اساسی دارد).
البته من به شخسه این بی رقیب بودن را دوست ندارم چون زمانی که شما رقیبی ندارید یعنی شما هیچ کسی را ندارید که از شما نقدهای اصولی کند و شما را متوجه نقص های کارتان نماید . در نتیجه نه در کار شما هیچ پیشرفتی دیده نمی شود و در پی آن در اوضاع مرد بهبود و پیشرفتی دیه نخواهد شد.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه

آیا دگر بار نوشدارو پس از مرگ سهراب خواهد رسید؟


قرن ها است که ایران اسیر بیماری ای سخت است که هر چند بارها کوشش شده است که به گونه ای درمان شود اما چون هر بار درمان تا نیمه راه بیشتر ادامه داده نشده است یا دارو اشتباهی داده شده است این بیماری به یک بیماری مزمن تبدیل گشته است که هر از چند گاهی چون دمبلی چرکین سر بر می آورد و مشکلاتی را برای این بدن ایجاد می نماید که گاه با ویروس ها و باکتری های دیگر همراه گشته و جزیی از این بدن را از آن جدا می نمایند.
امروز متاسفانه ایران در یکی از ضعیف ترین شرایط زندگیش به سر می برد ایران 33 سال است که این بیماری مزمن درونش دگر بار سر بر آورده است و از نظر تغذیه هم شرایط بدی را پشت سر گذاشته است بنابراین سیستم ایمنیش به شدت دچار ضعف گشته است بگونه ای که برخی از پزشکان بر این باورند که اگر این بیماری با حمله ویروس ها و باکتری های خارجی همراه شود مرگ ایران دارای احتمال بالایی است. آنها علت این امر را در این می دانند که با توجه به عفونت زیاد موجود در بدن و ضعیف بودنش، حمله ویروس و باکتری های بیگانه باعث شدت یافتن بیماری و عفونت می شود که این شدت گیری بیماری باعث جدا شدن ارتباط برخی اعضای حیاتی بدن از آن می شود. بنابراین مرگ بدن را نمی توان به عنوان یک احتمال قوی مطرح ننمود.
اما همه این پزشکان با هم در اینکه راهی برای مقابله با این بیماری موجود است اتفاق نظر دارند و بر نقش گلپول های سپید در این میان تاکید بسیار دارند آنان بر این عقیده اند که اگر گلپول های سفید را بتوان گرد هم آورد و مانع های ایحاد شده در بینشان را برداشت بی شک این بدن با آنکه ضعیف است توان مقابله با این بیماری ها را خواهد داشت و حتی گلپول های سپید می توانند بیماری را به کلی نابود نمایند.
اما آنچه آنان را نگران کرده است سابقه تاریخی در رسیدن نوشدارو برای فعال سازی گلپول های سپید است آنان به داستان رستم و سهراب در شاهنامه اشاره دارند که در آنجا تنها به خاطر منافع شخصی نوشدارو را دیرتر از زمانی که باید به سهراب رساندند که دیگر بر بدن سهراب اثری نداشت و سهراب جان به جانآفرین تسلیم نمود و این دنیا را ترک کرد اما آیا اینک گلپول های قرمز که نقش رساندن نوشدارو را دارند به موقع نوشداروی تجویز شده توسط پزشکان را از داروخانه دریافت می کنند؟ و آیا به موقع آن را به ایران می رسانند؟ آیا در این میان سایر ارگان های درگیر همکاری لازم را خواهند نمود؟ آیا عصب ها به درستی پیام ها را به داروخانه خواهند رساند تا داروخانه نوشداروی مناسب را به دست گلپول های قرمز دهد؟ این ها پرسش هایی هستند که اینک ذهن این پزشکان را درگیر خود دارند.
این اوضاع امروز ایران ما است 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

بالاترین - موضوع داغ: آنجا که فراخوان پشتیبانی از خاک کشورم پاک شود دیگر جای ماندم نیست




حدود دو سال است که در بالاترین عضوم و در این دو سال تلاش نمودم که قوانین را رعایت نمایم و همه کوشش را نمودم تا با وجود تمام نمهربانی ها که دیدم چنین میندیشم که بالاترین به دست افرادی گردانده می شود که نظرات شخصیشان بر قوانین می چربد. نمی گویم که در این مدت توانسته ام قوانین را بی نقص اجرا کنم اما کوشش نمودم که آنها را بی نقص اجرا کنم بی شک در جاهایی این کوشش بی حاصل بوده است و قانونی نقض گشته است. اما اکنون پس از نزدیک دو سال فعالیت در این سایت به این نتیجه رسیدم که اینجا حایی برای آنان که برای آزادی میهنشان و برای پاسداشت خاکشان می اندیشند و مبارزه می کنند نیست. دلیل این امر نیز حذف موضوع داغ  مرتبط با فراخوان اعتراض به امارات در پی سخنان گستاخانه مسولین اماراتی بود. لذا از بالاترین می خواهم تا حساب کاربری من را ببندد و خود نیز حتی برای دیدن خبرها به این سایت سر نخواهم زد.
این نقض قانون بزرگ هم برای این است که سخن دل را گفته باشم و رفته باشم و درست نمی دانم دیگر از وبلاگم در اینجا لینکی بگذارم